خلاصه عشق گوهری است گرانبها و کیمیای سعادت ورستگاری و هر کسی به درجه محبت و خلوص و
صداقتی که در ذات او نهفته است از این اکسیر الهی متمتع می گردد. دایره محبت و عشق به قدری
وسیع است که همه چیز را در بر می گیرد. چراکه اگر عشقی نبود رابطه مادر و فرزند شکل نمی گرفت.
اگر عشق نبود هیچ گیاهی از زمین نمی رویید و هیچ دانه ای به ثمر نمی رسید. گشتن شب و روز در
پی هم و نور افشانی خورشید به زمین و دویدن قمر به دنبال شمس و چرخیدن موجودات به گرد هم
همانا همه با نیروی عشق است و لا غیر.
اما عشق با چنین عظمتی همواره واژه ای تلخ را به همراه خود دارد .انتظار.انتظار.انتظار
دقایق به سختی سپری خواهند شد هنگامی که تو منتظری تا غم هجران به سر آید.در واقع قدم نهادن
در وادی عشق محتاج دل قوی و عزم راسخ می باشد زیرا به نا گاه در بیابان برهوت و داغ انتظار سر در
می آوری..چه باید کرد آیا در کویر انتظار به راهت ادامه می دهی به امید وصل و یا اینکه ندامت و
پشیمانی تمام وجودت را فرا می گیرد و نگاهی به پشت سر می اندازی .
تو بودی کدام را انتخاب می کردی در وادی عشق قدم بگذاری و همیشه درعطش انتظار لحظه ها را سر
کنی یا اینکه منصرف شوی و از نیمه راه برگردی.
افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد.
تا شقایق هست زندگی باید کرد
یعنی میشه
یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟
مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟
به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟
یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟
کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم
یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟
چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه
یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟
هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه
یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟
یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم
یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟
دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت
یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟
درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت
یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟
تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟
یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟
میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه
یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟
یه چیزی بشکنه فقط ، اونم طلسم ما باشه
واســه چــي ايـن همــه دل غــرق بـه خـونه؟


درارزوی با تو بودن

***من هنوز عاشقتم***
مي نويسم براي تو اي كه از من دور شده اي بخوان
و باور كن. هم براي تو مي نويسم هم براي قلبم. تعجب
نكن كه ديگه واسه چي به قلبم آخه قلب من هميشه
با توست اول تو اي دل من بس است ديگر تا كي دلخوشي
با جملاتي چون به عشق تو اسيرم براي تو مي ميرم
هرگز نرود ياد تو از دل من مگر آنروز كه در خاك
شود منزل من و.... نه ديگر اين جملات نمي تواند مرحمي
باشد بر دل زخم خورده ام. جملاتي كه در نگاه اول پر از
احساس ولي در باطن .... و اينك تو اي نامهربان:شبها
چشم هايت براي من مي گريست و روزها منتظر نگاه من
( واسه جور شدنش اين تيكه رو گفتم ) ولي امروز فقط
براي فريب دادن بيدار مي شوند ابروانت چون كمندي بود
ولي امروز فقط براي ساز مخالف زدن به كار مي رود
به سوگ من نشسته ای
ولی نمرده ام هنوز
به آن دیار گمشده
تو را نبرده ام هنوز
اگر نبود ترس تو
از این مسیر بی بلد
خرابتم نمی شدم
چه از ازل چه تا ابد
به خواب من نیامدی
که بی اراده بگذری
تو را نمیدهم به تو
به هر کجا که میروی
تو اتفاق ساده ای
برای خود نبوده ای
تو آخرین دل مرا
به دست من ربوده ای
سپرده ام به چشم تو
تمام آنچه دیده ام
هنوز هم نگفته ای
ولی بدان شنیده ام
جونم
به نام آنکه مجنون را نگهبان سرزمین لیلی کرد....
تو را همچون ستاره های شب یلدا دوست می دارم و![]()
تا سحرگاه![]()
![]()
دستانت را عاشقانه درآغوش می گیرم و برایت آواز
شادی را سر ![]()
میدهم و چشمانت را سر سبزترین گذرگاه وجودم ![]()
![]()
میدانم..!![]()
سر كلاس ادبيات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن
گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم
من هنوز دوست دارم
دفترخاطراتمو، وا میکنم به یاد تو
درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو
عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم
عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم
من هنوزم دوستت دارم
زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه
طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه
بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره
فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره
من هنوزم دوستت دارم
کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی
کاش تو حصار زندگیت ، بازم منو زندونی کنی
کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری
قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری
من هنوزم دوستت دارم
من هنوزم دوستت دارم.
به تلخی فراموشی
یک بودن نیست
اینو بدون منتظرتم
تا ابد
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم
دردم را به كه گويم ؟
خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود،
پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و
خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم
درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد...

ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر وفادار چه كرد
آه ازآن نرگس جادوكه چه بازي انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من شفق يافت زبي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه دراين كار چه كرد
برقي ازمنزل ليلي بدرخشيد سحر
واه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
ساقيا جام مي ام ده كه نگارنده ي غيب
نيت معلوم كه دربدره اسرار چه كرد
آن كه پرنقش زد اين دايره مينايي
كس ندانست كه درگردش پرگارچه كرد
فكرعشق آتش غم دردل حافظ زد وسوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار وفادارچه كرد
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
اي چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من
من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه
به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه
باز ميايم كه مثل هر روز
برامون دونه بپاشي
من و گنجشكا مي ميريم تو اگه خونه نباشي
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس كه اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفس هام
عطر حرفاي قشنگت عطر يك صحرا شقايق
تو همون شرمي كه از اون
سرخ گونه هاي عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاك بي ريايي
بهترين رنگي كه ديدم
زيره اين طاق كبود .... يكي بود يكي نبود ... مرغ عشقي خسته بود ... كه دلش شكسته بود ... اون اسيره يه قفس ... شب و روزش بي نفس ... همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس ...تا يه روز يه شا پرك ... نگاش و گوشه اي دوخت ... چشمش افتاد به قفس ... دل اون بدجوري سوخت ... زود پريد روي درخت تو قفس سرك كشيد ... تو دل مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد ... ديگه طاقت نياورد ... رفت توي قفس نشست ... تا كه از حرفاي اون ... شاپرك دلش شكست ... شاپرك گفت بيا تا با هم پر بكشيم ... بريم تا اون بالا ها ... سوار ابرا بشيم ... يه دفه مرغ اسير نگاهش بهاري شد ... بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد ... شاپرك دلش گرفت تا كه اشكه اونو ديد ... با خودش يه عهدي بست نفس سردي كشيد ... ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت ... توي دوست شاپرك ذره اي كم نگذاشت ... تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد ... آسمون سرخابي شد سوز برف از راه رسيد ... شاپرك يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد ... چشاش و روهم گذاشت ... ديگه اون بيدار نشد ... مرغ عشق شاپرك رو بدست خدا سپرد ... نگاهش به آسمون تا كه دق كردش و مرد.
توي تقويم مي نويسم تا بمونه يادگاري
روز تلخ عاشقي مون گفتي که دوستم نداري
مي چکه قطره ي اشکم روي اين جمله آخر
حتي اين قلم نداره اين شکست تلخ را باور
مي گذره ماهي و سالي اما باز پر از غروبم
هر کي حالم و مي پرسه به دروغ ميگم که خوبم
نه مي خوام کسي بفهمه با پريدنت شکستم
رفتي و تنهاي تنها با خيال تو نشستم
تو تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کرد
ديگه خورشيدي ندارم واسه اين روزهاي دلسرد
ولي تو،تويي که رفتي حرمت عشق و شکستي
روي التماس چشمام، چشماي نازتا بستي
تقويم از اسم تو پر شد اما جات خالي اينجا
منم و خاطره ي تو منم و قصه فردا
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت


و اون يكـي از خستگياش
یکی از جدایی و او یکی از دلبستگیاش
يكي دلگـرفته و اون يكـي بـغضـه تو گلـــوش يكي مجنون شده
و ديوونه وبي عقل وهوش يكـي بــال و پــر شكسته است، نمي تونه بپره
يكـي از دنيـا سيـره همــش به فكــــر سفــره يكـي چشــم انتظــاره، ولــي يـارش نمـيـــاد
بـه يـادش مـي خوابـه حتي به خوابش نميـاد كسـي كــه عـاشــق بشــه عاقـبتـش جــدايـيه
مگه عـاشـقي گناهــه؟ جــرم عـاشـقـا چـيـه؟ چـرا دنـيـا بــي وفــاســت نـامـهـــربـــونـــه؟
واســه چــي ايـن همــه دل غــرق بـه خـونه؟
با آنکه امروز بار دیگر از تو نشنیدم
با آنکه امروز غصه ام را سخت بر بستم
اما بدان ، آن آرزو ، آن عشق ، آن معنای دور
آن یکه تاز قلب من ، هرگز فراموشی نده
اما بدان در اوج این آماج غم ، با فاصله
رویای تو هرگز در این ذهنم به رویاها نره
با آنکه دیروز ، نام ام را سخت پر پر کرده ای
با آنکه دیروز ، تو مرا از خود تواری ساختی
با آنکه دیروز مرا از خود دگرگون ساختی
با آنکه دیروز غصه بر امواج آن انباشتی
اما بدان ، این یار تو ، این غصه دار ، دلدار تو
این یار غم دار ، آن منم ، من نیز محکم ز تنم
این را بدان ، من نشکنم با این و آن
با گفتن فردا و پس فردا و تاخیرات تو در کار من
من نیز محکم ز تنم
فردای خود را شکنم

كافيست مهربان باشي، عاشق و سپيد.

به حرمتش پروانه باشيم
بـيا با دستـی از جنس سپيده
زلال اشـك از چشمی بشوييم
بـيا راز غــم پروانـه ها را
بـه موج آبـی دريا بـگوييم
بـيا لای افـق هـای طـلايی
بـه دنبـال دل مـاهی بگرديم
بـيا از قلبمان روزی بپرسيـم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
بـه فـكر درد دلهای شكسته
بـه فكر سيل بی پايان اشكی
كه روی چشم يك كودك نشسته
بـه فـكر اينكه بايد تا سحرگاه
بـرای پيوند يك شب دعا كند
ز ژرفـای نـگاه يك گـل سرخ
زمانی مرغ آمين را صدا كرد
به او يك قلب صاف و بی ريا داد
كه در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پـر از انـدوه دلهای شكيباست
بيا در خلـوت افسانـه هامان
بـرای يـك كـبوتر دانه باشيم
اگـر روزی پرستو بی پناهست
بـرای بـالهايش لانه بـاشيم
بـيا بـا يـك نـگاه آسمانـی
ز درد يـك ستـاره كم نماييم
بـيا روزی فضای شهرمان را
پـر از آرامـش شبنم نماييم
بـيا بـا بر گ های گل سرخ
بـه درد زنبقی مرهم گذاريم
اگـر دل را طلب كـردند از تو
مبادا كه بگويی ما نـداريم
بـيا در لحظه های بـی قراری
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بـيا دلهای عاشق را بگـرديم
كه شايد ردی از قلبش بيا بيم
بيـا در ساحـل نمنـاك بودن
برای لحظه ای يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهای عـاشق
شبی هم ما كمی دلتنگ باشيم
كـنار دفتــر نـقاشـی دل
گلـی از انتظار سـرخ روييد
و بـاران قـطره های آبيش را
بـه روی حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازسـت
بيـا بـه آرزو عادت نمـاييم
بيـا بـا آسمان پيمان ببنديم
كـه تا او هست ما هم با وفاييم
بـيا در لـحظه سرخ نـيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بـيا هر وقت باران باز باريد
بـرای گـل شدن آمـاده باشيم


اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟
و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمون بنويسيم تا چه مدتي ميتوانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم!
چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم،آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟
من فكر ميكنم خودم جواب برخي سوالها را دارم.
بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني ميكند كه آدم فكر ميكنه يك دنيا را در دل خود جا داده است.
در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم.
اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مينوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند ميدانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هربار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرفهاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد.
به نظرم خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه ميشنوي كسي ميگويد كه "دوستت دارم".
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد


" dir="ltr" size="22">